تبليغاتX
سریر

 

 

عید قربان مبارک باد

 

 

+ نوشته شده توسط لیلا مهندس در جمعه سی ام آذر 1386 |

به مناسبت انتشار ترجمه آخرین رمان "تی .سی .بویل " به زبان فرانسه ضمیمه ادبی صفحه پایانی لوموند این هفته اختصاص داشت به گفت و گویی با این نویسنده آمریکایی. "تی .کوراگاسان بویل " در دوم دسامبر سال 1948 در آمریکا به دنیا آمده و 60 داستان کوتاه از او به چاپ رسیده است .آخرین  رمان او که نامش "حرف بزن , حرف بزن " است چند ماه پیش منتشر و در پاریس با استفبال زیادی روبرو شد .بویل می گوید :

 

«من معتاد نوشتن ام ،وقتی کتابی را تمام می کنم ، یعنی وقتی صفحات پایانی آن را می  نویسم ، ایده رمان جدیدی به ذهنم می رسد . وسوسه برانگیز است . فکر نمی کنم روزی برسد که خیال پردازی های من تمام شود ، هیچ راهی برای ننوشتن وجود ندارد . بعضی اوقات دوستانم می گویند چرا خودت را باز نشسته نمی کنی ؛ خب من هم جواب می دهم مگرشما برای غذا خوردن یا نخوردن اختیاری عمل می کنید! تنها مرگ است که به این جریان پایان می دهد . » رمان های زیادی از او به فرانسه ترجمه شده است .«بویل » برنده بهترین رمان خارجی جایزه معتبر «مدیسی » فرانسه در سال 1995 شد. او جایزه ملی آمریکا و جایزه «پن فاکنر » را از آن خود کرده است .

 گفتگوی روزنامه نگارایرانی باتی سی بویل

+ نوشته شده توسط لیلا مهندس در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 |

اولین شب زمستان است .باران به شدت می بارد . باد هم  نیز او را یاری می کند . از کنار پنجر ه اتاق می شود سرمای  بیرون  را حس کرد . پرچم فرانسه و اتحادیه ارو پا که رو بروی پنجره است مسیر و شدت  وزش باد را نشان می دهد. مسافران را که با حر ص و ولع از جای جای جهان برای دیدن پاریس آمده اند را می بینم که در این باران و سرما  خودشان را لابه لای این کاپشن ها پنهان کرده اندو ساک هاشان را کشان کشان به سوی محل اقامتشان می برند . سوز و سرما غوغا می کند .برگهای خشک رنگین  خیابان را رنگین کرده اند و از دور چشمک می زدند . دیگر درختان  لباس را از تن دریده اند و همانند چشمان من منتظر آغازی دیگرند .   قطرات باران روی شیشه پنجره قل می خورند و با هم بازی می کنند. نور بالای برج ایفل که دائماً در حال چرخش است این قطرات را روشن می کنند  بس دیدنی است این باران زمستانی . و این هم نظری به درگرانمایه ادب فارسی جاودانه ای از اخوان ثالث :

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده توسط لیلا مهندس در یکشنبه یازدهم آذر 1386 |

 پاریس همچنان خاکستری و سرد بود .چند روزی بود که اشعه های زیبای خورشید را ندیده بودم . اما مناظر پاییزی زیبای پاریس را حیف است به راحتی از دست داد . ..

جنگل بسیار آرام و سکوت خفه کننده ای همه جا را گرفته بود . هیچ صدایی را نمی شد حس کرد . فقط پیرمردی با سگش در قایقی نشسته بودند . با یک دستش پارو می زد و دست دیگری او رادر کشیدن پیپ یاری می کرد . گاهی صدای آواز پرندگان و گاهی موج آرام این رود زیبا سکوت را می شکست . نمی دانم شاید من هم به دنبال چیزی می گشتم که هیچ وقت نجستمش . ..

سرما بیداد می کرد . شال و کلاه کفایت نمی کرد . برگهای قهوه ای ،زرد، نارنجی و قرمز فضای جنگل را دوچندان زیبا کرده بود . رقص این برگهای زیبا بر روی این رودخانه آرام ، دلنواز و فریبنده بود. 

با صدای خش خش برگها سرم را تکان دادم .انگار کسی این سکوت خفه کننده را با له کردن برگهای ستم دیده پاییزی می شکند ،

صدا نزدیک و نزدیکتر می شد . پشت سرم شمشادها بلند و پر پشت بودند . کسی آن پشت بود ، اما درست نمی دیدمش ، نزدیکتر شد ، پیر زنی بود بی توجه به من آمد و کنارم روی نیمکت نشست . کیفی پر از رمان را کنارمن گذاشت و خودش همان رمانی که در دست داشت را همچنان می خواند . پلیسه های کنار گونه هایش نقل از گذران هشتاد و اندی بهار را داشت .  داستان او را محو خود کرده بود . انگار که کلمات و جملات چشمهایش را نوازش می دادند .گاهی هم لبخندی او را به وجد می آورد . در این سرمای ناجوانمردانه لذت خواندن رمان او را مشوش کرده بود.ساعاتی گذشت و او همچنان مصمم ادامه می داد .

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده توسط لیلا مهندس در چهارشنبه هفتم آذر 1386 |